محمد کشاورز

 

سیاست بورژوائی ، سیاست کمونیستی

 

سیاست کمونیستی چیست ؟ خط فاصل میان  مفهوم کمونیستی و مفهوم  بورژوائی  سیاست از کجا میگذرد؟ پاسخ سوال مزبور ، در نگاه اول روشن بنظر میرسد.حزب بورژوا در برنامه،شعارها و سیاست هایش بدفاع از نظم موجود می پردازد.در حالیکه احزاب کمونیست آشکارا اهداف خود را اعلام کرده و علیه سرمایه داری فعالیت می کنند.این پاسخ شاید به هنگام پیروزی مارکسیسم بر علوم بورژوائی و پیدایش اولین حزب کمونیستی درست بود،

اما آیا در دنیای امروز که بخشی از دول امپیریالیستی ، خود را کمونیست و سوسیالیست نامیده اند نیز درست است؟

آیا هر حزبی که خود را کمونیست،بنامد،بواقع یک حزب کمونیستی است؟

قرن گذشته شاهد وقوع انقلاب اکتبر بود که تکامل جامعه بشری راتحت تاثیر قرار  داد،موج انقلاب اکتبر،از همان ابتدای پیروزی در مقابل دهها جبهه نظامی ،سیاسی و ایدئولوژیک سرمایه داری قرار گرفت. در یک سو  جدال قهر آمیز با ارتش های مهاجم و در سوی دیگر جدال درونی بلشویک ها با جبهه های گشوده شده در درون شوراها و حزب جریان داشت ، این نبرد تاریخی اما در همان دهه اول ، با شکست موج جهانی انقلاب و ایزوله شدن طبقه کارگر روسیه پایان یافت. طبقه کارگر با عقب نشینی گام به گام، از شوراها و انترناسیونال خود محروم گشت.عروج جریان استالینیسم بازتاب این عقب نشینی و سرانجام شکست انقلاب اکتبر بود.

روسیه استالینی در بعد از کشتار کمونیستها و خلع سلاح سیاسی طبقه کارگر، اقتصاد دولتی خود را بنام کمونیسم معرفی می کرد. چین نیز در بعد از  موقع معینی به این جرگه پیوست.علاو ه بر چین و روسیه ، دولت های دیگری مثل کره شمالی و آلبانی ، دولت های نامبرده پیشین را به ارتداد محکوم کرده و خود را کمونیست معرفی میکردند. این در حالی بود که کشورهای  غرب نیز جدال خود با بلوک شرق را تحت عنوان دفاع از دمکراسی در مقابل دیکتاتوری پیش می بردند.

نه تنها بخش بزرگی از دولت های سرمایه داری جهانی ، بلکه تعداد زیادی از احزاب قطب اپوزیسیون ، نیز اهداف بورژوائی خود را تحت نام سوسیالیسم و کمونیسم دنبال کرده اند. از جناح های به اصطلاح مارکسیستی احزاب امپریالیستی ( سوسیال دمکراسی اروپائی ) تا احزاب رنگارنگ چپ سیستم سیاسی موجود، همه و همه با شعارها و سیاست های بظاهر کمونیستی فعالیت می کنند. به این لیست باید مکاتب نظری سازمانیافته به اصطلاح مارکسیستی دانشگاههای بورژوایی برای هدایت احزاب مزبور تولید میشود را افزود.

تا آنجا که به سیاست این احزاب در قبال یکدیگر برمی گردد، بخش  قابل توجهی از آنان همدیگر را بعنوان جریان چپ و سوسیالیست برسمیت شناخته و نقاط اختلاف نیز  با هم دارند. احزابی نیز در این میان یافت میشود که خود را تنها حزب کمونیستی قلمداد می کند و دیگران را متهم به ناپیگیری در اهداف مشترک می کنند. اما اکثر این احزاب حول اساسی ترین مسائل  با هم اشتراک نظر دارند. مثلاً همه آنها مدافع موجودیت اتحادیه های کارگری بوده و  استحاله اتحادیه های کارگری در سیستم سیاسی سرمایه را انکار می کنند. همه احزاب خود را مدافع جنبش های ملی دانسته و از شکل گیری دولت بورژوا بعنوان راه حلی در رفع ستم ملی دفاع می کنند. از همین رو  نیز اینان کارگران جهان را فرا می خواندد تا بدلیل وجود ستم ملی، تبدلیل به لشکر جناح های امپریالیسم برای ایجاد مناطق تحت نفوذ جدید از طریق بورژوازی " ملت خودی " شوند.

استرتژی و مشی سیاسی این احزاب ، بر دستیابی به سهمی از قدرت یا ایفای نقش موثر در سیستم سیاسی موجود بنا شده است . برهمین اساس نیز سیاست های خود را بر مبنای جمع آوری آرا و مبدل شدن به وزنه در سیستم سیاسی موجود تعین می کند. به دیگر سخن ، از آنجائِکه مبانی برنامه ای احزاب متعدد مضمونی رفرمیستی و اصلاح طلبانه دارد، سیاست ها و سبک کار اینان نیز تفاوت ماهوی با یک حزب سیاسی بورژوا و پارلمانتاریست ندارد.تکیه به شکل بندی گفتاری مارکسیستی و تفسیرهای بورژوائی از مارکسیسم به اینان این امکان را می دهد تا اکثریت عظیم جامعه را مخاطب قرار داده و ضمن خنثی کردن خطر انقلاب ، به مقاصد ضد انقلابی خود نائل گردند.اینچنین است که ما امروزه شاهد سازو کار بخشی از سیستم سیاسی نظم موجود، تخت پوشش کمونیسم و مارکسیسم هستیم ، معنای سیاسی تاریخی این پدیده از دیدگاه کمونیستی چیست؟ 

 

مرحله انحطاط سرمایه داری و جنگ جهانی اول ناقوس فرا رسیدن دورانی از جنگها و انقلابات را به صدا در آورده بود. در متن چنین شرایطی بود که انقلاب اکتبر، شیپور مارش پرولتاریای جهانی را بصدا در آورد. پیشروی انقلاب پرولتری در مناطق مختلف جهان ، بویژه در آلمان ، پیشروی اکتبر را مبدل به کابوس هولناکی در نزد سرمایه داری جهانی کرد. تشکیل انترناسیونال کمونیستی در فردای پیروزی انقلاب اکتبر، نشان داد که در صورت حضور حزب کمونیستی در جامعه ، هر بحرانی میتواند به سرنگونی کل نظام  موجود منتهی گردد. از اینرو نهادهای سیاسی- نظامی و علمی- ایدئولوژیک طبقه حاکم برای سرکوب نیروها و اندیشه های انقلابی و خلع سلاح سیاسی ایدئولوژیک طبقه کارگر بسیج شدند.

با شکست قطعی انقلاب اکتبر و چیرگی بورژوازی در میدان سیاست ، موجی از تهاجم  نظری به مارکسیسم انقلابی ، آغاز گشت . این رخداد بزرگ تاریخی ، مرحله جدیدی در اشکال مبارزه سیاسی نظری جنبش کارگری  علیه بورژوازی را رقم زد. این بار اما نه گرایشات فرصت طلب و تجدید نظر طلب  درون جنبش کارگری ، بلکه کل نهادهای علمی دستگاه آموزشی بورژوازی در شرق و غرب بودند که به جنگ مارکسیسم انقلابی آمدند.

حال دیگر این " مارکسیسم "ها  بودند که علیه مارکسیسم انقلابی بسیج شده بودند. نتیجه این تحول ، عروج کمونیسم بورژوائی متعدد به صحنه جدال سیاسی و نظری بود.

این روند از لحاظ سیاسی با شکست احزاب کمونیست سابق و استحاله بقایای آنها در سیستم سیاسی سرمایه توام گردید. برخلاف دوران سابق که احزاب کمونیست ضمن سازماندهی مبارزه ، مرکز تولید و تکامل تئوری انقلابی بودند، احزاب جناح چپ سرمایه ، مبدل به مفسران و مجریان تئوری هایی گشتند که توسط محققان بورژوا ، تحت عنوان " اقتصادانان مارکسیست "  "فیلسوف مارکسیست" ، "جامعه شناس مارکسیست " با تکیه بر کل امکانات مادی و آموزشی طبقه حاکم دست به تولید انبوه مکاتب نظری باصطلاح مارکسیستی میزدتد.

اگر نهادهای تحقیقی جناح راست بورژوا حملات آشکارا را سازمان میدادند، نهادهای آکادمیستی چپ از طریق بازتعریف مسائل اساسی مبارزه طبقاتی  در پوشش تکامل یا رفع کمبودهای نظری مارکسیسم ، روح انقلابی آنرا از درون تهی کرده و تئوری استرلیزه شده و بی خطر "مارکسیستی" روانه بازار می کردند. در آنسوی دیگر نیز نقش دوگانه احزاب کمونیستی سابق ، یعنی حزب بعنوان پرچمدار تئوری انقلابی و حزب بمثابه سازمانده مبارزه انقلابی ، بتدریج از میان رفته بود. حال دیگر، احزاب چپ نیز مانند همانند احزاب کلاسیک بورژوائی ، محافظه کار، لیبرال و سوسیال دمکرات، تحت هدایت نهادهای علمی دستگاه آموزشی حاکم قرار گرفته بودند.

بدین سان جدائی کارکرد دوگانه احزاب چپ سابق و نهادینه شدن آن در سیستم سیاسی موجود را باید یک وجه تجلی تغییر نقش تاریخی چپ و استحاله آن در سیستم سیاسی  سرمایه بشمار آورد. در همین راستا بود که تکامل " تئوری مارکسیستی" بعهده جناح چپ آکادمیست و اگذار شد و احزاب چپ نیز در نقش مصزف کنندگان این تولیدات تثبیت شدند. این بدین معنا بود که کلیه رشته های علوم انسانی دستگاه آموزشی مدرن ، با تمام امکانات خود، از بودجه های میلیاردی تا تاکتیک های پلیسی برای سرکوب ایدئولوژیک جریان های انقلابی ، همه وهمه برای خلع سلاح جنبش کارگری از مهمترین ابزار خود در نبرد با بورژوازی  بسیج شدند.

از نقطه نظر مارکسیستی و با تکیه بر تجارب شکست انترناسیونال سوم ،کاملاً روشن بود که تجدید حیات جنبش کمونیستی در دوران بعد از شکست انقلاب اکتبر ، می بایست بصورت عروج یک حزب کمونیستی به صحنه مبارزه طبقاتی  تجلی می  یافت ، حزبی که بربنیاد دستاوردهای تاریخی و برنامه کمونیستی ، مقاومت نظری سیسای همه جانبه ای را در سراسر جهان سرمایه سازمان میداد. یک حزب ، یک طبقه ، یک برنامه ، حزبی که بر بنیاد برنامه کمونیستی مبارزه را در مناطق مختلف جهان سرمایه ، با توجه به انعطاف های تاکتیکی لازم سازمان می داد. این در صورتی بود که جنبش کارگری قادر می گشت تا بعد از شکست سهمگین اکتبر بر پاهای خویش بایستد. واقعیت روند مبارزه طبقاتی اما بگونه ای دیگر رقم خورد. تجارب اکتبر، نه فقط منشاء پیشروی جنبش پرولتری نگشت، به وارونه ، این بورژوازی بود که تجارب را علیه طبقه کارگر بکارگرفت.

حضور دهها نوع مارکسیسم و صدها حزب بورژوا در صحنه سیاسی دنیای پس از شکست اکتبر، در واقع به معنای گشوده شدن دهها جبهه جدید نظری سیاسی در مقابل پیشروان جنبش کارگری و  کمونیست های انقلابی بود. بدین سان شکست اولین موج تاریخی انقلاب جهانی ، دوران جدیدی از ایزولگی و انزوای مارکسیسم انقلابی را رقم زد.سوال آغازین بحث نیز با توجه به این حقایق تاریخی طرح شده است.

حال از این نظرگاه به سئوال مزبور بازمی گردیم ،سیاست کمونیستی چیست؟

چه تفاوتی میان سیاست کمونیستی و سیاست بورژوائی وجود دارد؟

 

سیاست بورژوائی

اولین نمودهای فکری و عملی سیاست بورژوائی با پیدایش جامعه صنعتی ، شکل گیری دانشگاه مدرن و قشر بورکرات و تحصیلکرده در فلورانس ایتالیا در بین سالهای 1450 و 1550 و مشخصاً در تکامل تئوری های نیکلای ماکیاولی( 1527- 1469 ) پدیدار شد.

ماکیاولی که خود در یک خانواده مدرن بورژوا پرورش یافته بود، تجارب بسیار تلخی از نقش مذهب و اخلاقیات اشرافی طایفه های حکمران و خودمختار مناطق مختلف ایتالیا داشت وی شاهد دیکتاتوری اشراف در فلورانس در دوران نوجوانی خود بود. در سال 1500 میلادی فلورانس دستخوش تغییرات سیاسی شد. ماکیاولی بعنوان دیپلمات رژیم با بسیاری از قیصرهای و سیاستمداران عصر خود تماس نزدیک برقرار کرد.

در سال 1512 رژیم نوگرای فلورانس سرنگون گشت و ماکیاولی بوسیله مدیسه ای ها دستگیر و زندانی شد. پس از آزادی خود و با درک نقش مخرب حکام خودسر طیفه ای و اشرافی در مقابل پیشرفت و اتحاد ایتالیا وقت خود را صرف تدوین تئوری هایی در باره سیاست و اصوال حکمرانی گماشت. آثار او از جمله «حاکمین » ،« هنرجنگ » و« اریخ فلورانس » که بترتیب در سالهای 1513 ، 1521 ، 1525 نگاشته شدند، بعدها مبدل به منابع کلاسیک و بنیادی سیاست بورژوایی شدند.

ماکیاولی بنیانگذار یک پایه نظری سکولاریسم بورژوائی و اصول بنیادین اعمال سیاست بورژوائی است ، وی بطرز موجزی رابطه قدرت و ارزشهای اخلاقی مذهبی و لزوم حفظ قدرت به هر قیمت را تئوریزه کرد.یکی از وجوه اساسی تئوری ماکیاولی در آن زمان، اعتراض به نقش کلیسا و مذهب در سیاست و بکارگیری ارزشهای اخلاقی و سنتی سران قبایل برای اعمال حاکمیت بود. این اعتراض در عین حال پاسخی بود به نیاز سرمایه داری و گشودن راه برای پیشروی سیسای بورژوازی نوظهور. اگر امروزه از ماکیاولیسم همچون پدیده ای مترادف با بی پرنسیبی و گندیدگی سیسای یاد می کنند،به دلیل انحطاط تاریخی خود نظام سرمایه داری و سیستم سیاسی آن است. به سخن دیگر، تجربه عملی سیاست بروایت جامعه بورژوا، جوهر حقیقی انسان نپری سیاستمدار بورژوا را در تجربه روزانه استثمارشدگان آشکار کرده است.

تئوری نیکلای ماکیاولی نیز از همان ابتدا،بر یک انسان نگری سیستماتیک در نحوه حکمرانی، بنا گشت. نگرشی که در آن عامه مردم ناسپاس و خطرناک هستند. حاکم ضمن تلاش برای محبوبیت در میان مردم باید اقتدار را بچسبد و احترام او از طریق اقتدار باشد و نه اعتماد به مردم. بنابر تئوری ماکیاولی،خیانت و چرخش از آنچه در میان مردم ارزش است،اصول پایه ای حکمرانی است و خیانت لازمه آن. یک سیاستمدار باید در ظاهر تجلی همه خصائل خوب باشد،اما در واقعیت امر نباید خود را پایبند آن ارزشهای صوری کند،چرا که قدرت صدمه خورده و قدرتمدار نیز همراه با دستگاه قدرت نابود میگردد. او اشاره میکند که چگونه کشتن یک فرد،در صورتی که نتیجه آن کار ارزش انجامش را داشته،کاملاً قابل دفاع است. ماکیاولی با حرکت از تجربه خود یک استنتاج عام بعمل می آورد که بر اساس آن،این نتیجه اعمال است که مهم و اساسی است و نه خود اعمال و چگونگی انجام آن. اگر سیاستمدار به هر شیوه ممکن میتواند بر هدف خویش نائل آید،باید بدون توجه به موازین و ارزشهای اخلاقی،چنین کند. چرا که این هدف و نتیجه کار است که وسیله رسیدن به آنرا توجیه میکند. در سیاست و اصول حکمرانی هدف وسیله را توجیه میکند. این یکی از احکام پایه ای ماکیاولی است. برای سیاستمدار نیز نفس حفظ دولت و گردانندگی هدف است و سیاست یکی از وسایل آن. سیاست باید ضمن تلاش برای حفظ محبوبیت سیاستمدار،بدون توجه به ارزش ها یا بدون اصول گرایی پیش رود.

آموزش های ماکیاولی در بعد از رفرماسیون مذهبی و ظهور پروتستانیسم و انقلابات بورژوایی،تکامل یافت. علوم سیاسی بعنوان یکی از رشته های مدرن دستگاه آموزشی جامعه بورژوا،موفق گشت تا این نگرش ضد انسانی ماکیاولی به سیاست را پوششی علمی دهد. علوم سیاسی ادعا میکند که از لحاظ متدلوژیک،ماکیاولی روشی واقع گرا در نظریه خود برده است. به عبارت دیگر،ماکیاولی،سیاست را آنطورکه باید در واقعیت جاری شود(با ترمینولوژی روز:سیاست رئالیستی) سخن گفت و نه چنانکه باید در آینده شکل بگیرد(سیاست نورماتیو).

امروزه علوم سیاسی دستگاه رسمی بورژوازی تئوری سیاست نورماتیو را از تئوری سیاست رئالیستی جدا میکند. تئوری نورماتیو مربوط به کلیه مباحث سیاسی است که در دلالت بر آینده دارند،در باره اینکه جهان ما چگونه باید اداره شود بحث میکنند. علوم سیاسی ادعا میکند که علم نمیتواند چیزی که وجود مادی ندارد را مورد مطلعه  قرار دهد.

علوم سیاسی بورژوا گرایش ایدئولوژیک خود را تحت پوشش متدلوژی علمی کتمان میکند. این علوم ادعا میکند که "علم" قواعد سیاست جاری بدانگونه که هست را مورد مطالعه قرار میدهد و نه بدانگونه که آرزو میشود. این دیوار دفاعی علوم سیاسی برای کنار زدن نقد انقلابی،آنجا به هم میریزد که حتی جهان موجود و سیاست های جاری نیز،درست آنگونه که دستگاههای  آموزشی طبقه حاکم آرزو میکنند تفسیر و تشریح میگردد و نه بدانگونه که واقعاً وجود دارند.

نقش نهادهای علمی در سیاست را میتوان با نقش رسانه های دستگاه حاکم و ادعای  بیطرفی شان مقایسه کرد. رسانه های خبری چه در یک مضحکه انتخاباتی و چه در یک جنگ ویرانگر،همواره بعنوان دستگاه تبلیغاتی صاحبان تکنولوژی و رسانه،یعنی یکطرف درگیر در جنگ،عمل میکنند. با این وجود اما همواره مدعی هستند که در حال انجام وظیفه خود برای انعکاس بیطرفانه واقعیات،به همانگونه که رخ میدهند میباشند. تئوری سیاست واقعگرا،یا رئال پلیتیک،در علوم سیاسی،ادعا میکنند که بدون توجه به نقش بازیگران صحنه سیاسی و گفتار آنان،اصول و مبانی سیاست جاری را توضیح میدهد. یعنی که جهان در زندگی سیاسی واقعی چگونه اداره میشود. این اصول آشکارا اعلام میکنند که سیاست از معیارهای اخلاقی،وارزشهای جاری جدا است و قواعد خود را دارد. در این معنا،علوم سیاسی جامعه بورژوا کماکان بر بنیان آموزهای نیکلای ماکیاولی قرار دارد. مفاهیمی چون امنیت ملی یک دولت،سیاست امنیتی در عرصه ملی و بین المللی،تعادل قوا و صلح به مثبابه نتیجه ای از توازن قدرت و بالاخره مناسبات نخبگان با عامه حلقه های کلیدی تئوری سیاست واقعگرا (رئال پلیتیک) در علوم سیاسی و روابط بین الملل هستند.

مفهوم بورژوایی سیاست،در بیانی بسیار ساده یعنی پراتیک نظری و علمی در رابطه با امور دولتی . علوم سیاسی رسمی را میتوان بعبارتی دولت شناسی و تخصص در شناخت و تحلیل مکانیسم های سیاسی که به حیطه دولت مربوط میشوند،نامید. با عزیمت از این تعریف عام،میتوانیم به یک فورمولبندی ساده در باره مفهوم سیاست در نزد حزب سیاسی متعارف در جامعه بورژوا دست زنیم.سیاست و مشی سیاسی به مفهوم رایج آن برای یک حزب سیاسی،یعنی فن دستیابی به قدرت یا نوقعیت سیاسی معین و حفظ آن. روشن است که معنای کنکرت این تعریف برای هر حزب سیاسی بورژوا،از مجرای برنامه و ایدئولوژی آن تبیین میگردد. سیاست احزاب بورژوا،همچون اجزا اساسی نظام پارلمانتاریستی،در آخرین کلام،بر جمع آوری آرا متکی است. در نگرشی وسیع تر هم مبانی نظام پارلمانی و هم فلسفه وجودی احزاب بورژوا را باید در نیازهای حرکت سرمایه در عرصه سیاست جستجو کرد. اگر زمانی احزاب بورژوا برای اصلاحات سرمایه در پارلمان با یکدیگر به رقابت می پرداختن،امروز این احزاب با هزار تار مرعی و نامرعی به نهادهای امنیتی و مافیایی سرمایه ادغام گشته اند. به همین سیاق نیز،خود پارلمان مبدل به صحنه نمایشاتی شده که کارگردانان واقعی آن در دستگاهای مخوف امنیتی و یا دفاتر تجارتی شرکتهای چند ملیتی بسر میبرند. به بیانی دیگر،حرکت سرمایه در دوران زوال و انحطاط آن،ماهیتی کامل و ارتجاعی کسب کرده است. اوضاع سیاسی دنیای امروز،بویژه موج پایان ناپذیر جنگ ها و کشتارها را باید از این زاویه تغییرات فهمید. مکانیسم سرمایه داری،بر رقابت دولت ها برای تسخیر بازارها و دست یابی به سود بنا شده است. از آنجا که سرمایه داری دیگر قادر به حل بحرانهای خود از مجرای مکانیسم درونی خود،یعنی سیکل های کلاسیک سرمایه داری نیست،ناگزیر است تا به راه حل های سیاسی و نظامی،که معنایی جز جنگ و کشتارنداردتوسل جوید. این همه از آنروست که ساختار اقتصادی و به همراه آن اشکال تاکنونی ساختارهای سیاسی به تباهی کامل کشیده شده اند. این ساختارها حتی برای حفظ نظم موجود هم بکار نمی آیند. امروز بدلیل عدم آمادگی پرولتاریا برای برای انقلابش خود بورژوازی به ضرورت ایجادتغییر در ساختارهای تاکنونی اقتصاد و سیاست پی برده و جهت جلوگیری از تکرار تجربه انقلاب اکتبر دست بکار تغییرات از بالادر تمامی سطوح گشته است. موسسات اقتصادی فراملی قدرت را در دست گرفته و میکوشند تا نظم اقتصادی را درسطح جهانی سامان دهند. موسسات سیاسی فراملی از نوع کمیسیون اتحادیه اروپا حق کامل قانوگذاری و سیاست گذاری برای کل اروپا را رسمیت داده و نهادی چون دادگاه اتحادیه اروپا میتواند دولتهای متخطی از مصوبات کمیسیون اروپا را مجازات کند. اتحادیه اروپا اکنون در حال کار عظیم تحقیقی در باره اشکال سیاسی حکومت آتی اروپا است. تئوری های فدرالیستی و فونکسیونالیستی در میان چپ های اروستتریست اروپایی مبنای بحث و جدالهای آنان دردست یابی به راه حل بحران ساختاری سیاسی نظام موجود گشته است. تباهی سیستم سیاسی سرمایه و شرایط عینی جامعه،فعالین سیاسی و تشکل های نظم موجود را به اشکال متنوعی از ماکیاولیسم سوق می دهد.

 

سیاست کمونیستی

میان سیاست حزب بورژوایی و حزب کمونیستی تفاوت های بنیادینی وجود دارد.سیاست بورژوایی از استراتژی دستیابی به قدرت برای حفظ آن ریشه میگیرد. سیاست کمونیستی (مشی سیاسی حزب کمونیستی) ازهدف مرحله ای استفاده ابزار دولتی بمنظور نفی آن ریشه میگیرد. مشی سیاسی احزاب کمونیستی همواره بر مبنای هدف اصلی کمونیستها برای نفی طبقه،دولت و پول بنا شده است. از این منظر،حزب کمونیستی برغم همه نرمش های تاکتیکی و توجه به ویژگی شرایط مشخص مبارزاتی،همواره یک حزب اصول گرا باقی مانده و هیچگاه اصول بنیادین خود را در پیش پای الزامات سیاسی جامعه بورژوا قربانی نمیکند. با این وجود،اما وجوه و خصوصیات سیاست و سبک کار کمونیستی در زیر خرواری از تحریفات و تفاسیر انحرافی مدفون گشته است. بطوریکه امروزه کمونیستها در مقابل دهها معظلات نظری و سیاسی حوزه برنامه کمونیستی،مسئله تاکتیک و استراتژی،رابطه سیاست و تئوری،رابطه میان علم ایدئولوژی و مارکسیسم و غیره قرار گرفته است. خاستگاه بخش معینی از معضلات مزبور،شرایطی است که در بعداز شکست انقلاب اکتبر پدیدار گشت. در کنار نقش بسیار مخرب استالینیسم و مائوئیسم و تروتسکیسم،عروج سبک کار هژمونیک و ژورنالیستی در چپ اروپا و گسترش تدریجی آن به دیگر نقاط دنیا،یک نمونه دیگر از پیشروی بورژوازی در سرکوب و تحریف سنن کمونیستی بود. 

وقتی آنتونیو گرامشی،بعد از تجربه تلخ شکست جنبش شورایی آلمان،از جنبش شورایی تورین نیز سرخورده شد،به نگرش شبه سندیکالیستی سابق خود پشت کرده و به الیت جامعه روی آورد. وی بعدها در زندان موسولینی بیش از دوهزار یادداشت نوشت و در جایی از یادداشتها مارکس را ماکیاولی پرولتاریا مینامید. منظور گرامشی این است که همانطوریکه ماکیاولی تئوری سیاست برای طبقه بورژوا را خلق کرد،مارکس هم تئوری سیاست پرولتاریا را خلق کرد. مئله اما به همین جا ختم نمیشود. مقایسه نیکلای ماکیاولی و کارل مارکس بعنوان بنیانگذار سیاست دو طبقه اصلی جامعه مدرن شاید از لحاظ مکان تاریخی آنان قابل توجه باشد. اما این مقایسه خطرات جدی را را نیز در خود مستتر دارد که گرامشی استالینیست آنرا نادیده گرفت.

 

یکی از بزرگترین جنبه های سیاست مارکسیستی این است که والاترین ارزشهای انسانی را به سیاست بازمیگرداند. کمونیست ها اهداف و مقاصد خویش را آشکارا اعلام میدارند. کمونیست ها برای رسیدن به اهداف خود،توسل به هر شیوه  و ابزار سیاسی را مجاز نمی شمارند.هدف کمونیستی،نه فقط وسیله را توجیه نمیکند،بلکه در انطباق با ماهیت خویش آنرا می آفرییند. اهداف عالی و انسانی،هیچگاه با شیوه های غیر انسانی تحقق نمی یابند. کمونیست ها نه فقط سیاست را از اخلاقیات و ارزش های جهانشمول انسانی جدا نمیکنند،بلکه در پای بندی به اصول انقلابی و ارزشهای جهانشمول انسانی،در میدان های نبرد جانفشانی میکنند.

سیاست کمونیستی، سیاست به معنای رایج کلمه نیست. سیاست کمونیستی آنتاگ.نیسم و نقد سیاست رایج در جامعه بورژوا است. جریان کمونیستی نیز زمانی در عرصه سیاست مبدل به وزنه سیاسی تعیین کننده میشود که جنبش ضد سرمایه داری اوج گیرد. زمانی که سیاست محل کار و زیست استثمار شوندگان،سیاست حاکم را در مراکز سیاسی تحت محاصره در آورد. زمانی که بحران کل پیکره اقتصادو سیاست حاکم را در برگرفته و شرایط انقلابی گردد. در چنین شرایطی است که نیروی انقلابی با تکیه بر برنامه و سیاست خود،به سازماندهی جنبش عظیم انقلابی دست زده و سیاست کمونیستی را همچون آلترناتیو سیاست بورژوا بدل به سیاست روز میگرداند.

تاکتیک های سیاسی احزاب،تابعی از برنامه و اهداف استراتژیک شان است. یک برنامه رفرمیستی و بورژوایی،در دورانی  که شاهان و حکام سیاسی حق شهروندی و حق رای را از جامعه سلب میکردند،نقشی مترقی و مردمی داشت. ملی کردن یا دولتی کردن اقتصاد،زمانی که انقلاب سیاسی بورژوایی را تسریع کرده و راه را برای انقلاب پرولتری میگشود،اقدامی پیشرو برود حضور نمایندگان احزاب در پارلمان،درزمانی که سیستم سیاسی نظم موجود قابلیت حضور احزاب بزرگ انقلابی در پارلمان و جامعه را داشت،گامی بود برای سازماندهی انقلاب. ایجادتشکل های کارخانه،زمانی که وجود تشکل های مستقل و توده ای ممکن بود،و اینان بناگزیر در ساختار سیاسی و پلیسی دولت مدرن استحاله نمی یافتند،سیاست انقلابی بود.

با تغییر اوضاع و صف بندی های اجتماعی،با تکامل مبارزه طبقاتی اما کمونیست ها همواره کوشیده اند تا ابزارها و تاکتیک های بسیج طبقه کارگر برای انقلاب کمونیستی را مورد بازبینی قرار دهند. شکست انقلابات و استحاله احزاب کمونیست سابق در دستگاه سیاسی حاکم و همچنین اتخاذ شیوه های بسیار پیچیده،توسط بورژوازی در مبارزه علیه جنبش کارگری،مفهوم سیاست کمونیستی را بطرز چشمگیری،در قیاس با صدسال پیش دستخوش تغییر کرده است. اما احزاب چپ سرمایه با تحریف تجارب تاریخ جنبش کمونیستی مدام در حال توجیه سیاست بازی و ماکیاولیسم خود، به نام کمونیسم و کارگر،هستند. بعنوان مثال،این احزاب با طرح خواست ها و برنامه های بورژوایی و رفرمیستی،ادعا میکنند که به محض سوار ش&#